تخم مرغ رنگ کن، کسی که ظاهر خوب دارد و باطنی ناپسند.
خا زمینxă zmin
نوعی قارچ خوراکی.
خابxăb
خب ( حرف تأیید ).
خاتَر جَمxătar ĵam
خاطر جمع.
خاتَر خاxătar xă
عاشق، خواهان، خواستار.
خاجَxăĵa
خواجه، عقیم، مقطوع النسل.
خار کَردَنxăr kardan
شانه کردن مو.
خاسِّگاریxăssegări
خواستگاری.
خالَ بازیxăla băzi
نوعی بازی کودکانه.
خالَ جَنوxăla ĵanū
مرد زن صفت که دایم با زنان صحبت دارد.
خال خالیxăl xăli
ابلق.
خالَ وارِسxăla văres
فضول.
خالَ وارِسیxăla văresi
وارسی و تفتیش کردنی که دیگران از این عمل راضی نباشند.
خالوxălū
دایی.
خالی واکَردَنxăli văkardan
خالی کردن.
خامَxăma
پشم یا مویی که به رشته تبدیل شده باشد، خامه.
خام تَمَxăm tama
خام طمع، طمع کار.
خامچَxămča
غنچه.
خانجxănĵ
خنج، آفت کشتزار یونجه.
خانَمxănam
خانم.
خانیَّxăŋyya
خاگینه، غذایی است که از آرد و تخم مرغ درست می کنند.
خانیِّ دُ دیمَxăŋyye do dima
غذایی از آرد و تخم مرغ و شوید که هر دو طرف آن برشته شده باشد.
خاوُ گُوجَxăwo gowĵa
املت.
خَبxab
خوب.
خَب واوُدَنxab văvodan
مداوا شدن.
خَبَر اَتَرxabar atar
خبر و اثر.
خَبَر بِروxabar berū
قاصدک، گیاهی است به نام قاصدک که باد آن را به هوا می برد و چون فرود آید مردم گویند خبری آورده است.
خَت خَتیxat xati
راه راه، دارای خط خوردگی زیاد.
خَتَبxatab
دو چوب که در طرفین جهاز شتر قرار می گیرد.
خِتمَتxetmat
خدمت.
خَتِنَxatena
ختنه.
خُجِنوxoĵenū
خواهر زن.
خُجُوxoĵow
سروصدا، جنجال.
خُجُو بَکیشووَنxoĵow bakišūwan
حمله کردن.
خُدا خَب بِکَردَxodă xab bekarda
خدا او را خوب کند ( نوعی تعریض در این جمله نهفته است ).
خُداش بیامُرزَxodăš biyămorza
خدا او را بیامرزد.
خُداییxodăyi
کار مورد رضای خدا.
خُرَxora
بیماری جذام.
خِر / خِرخِرَxer / xerxera
خرخره، حلقوم.
خَر پیلxar pil
خرپول، صاحب پول بسیار.
خَر خُداxar xodă
خر خاکی.
خَر غَلتَxar γalta
به مانند خر در خاک غلتیدن، به خاک غلتیدن الاغ
خَر گِریxar geri
حماقت.
خَر میروxar mirū
خر مهره.
خَر نَرِکیxar nareki
خر نر.
خَرابَxarăba
خرابه، مکان ویرانه ی قدیمی.
خَرج اَتَینا کَردَنxarĵ ataynă kardan
پولی را صرف بخشش بیهوده کردن.
خَرجُ بَرجxarĵo barĵ
خرج، خرج های متفرقّه.
خَرجُ تَلَxarĵo tala
کسی که در جایی کار کند و صاحب کار به جای مزد خوراک و پوشاک او را بدهد.
خُرخُرxorxor
صدای گلو هنگام خواب.
خَردِزَxardeza
کسی که کمتر از مزدی که می گیرد کار می کند، زیر کار در رو، کسی که از کار بدزدد.
خَردَنxardan
خوردن.
خُرِشدxorešd
خورشت.
خَرِفxaref
سِر، بی حس.
خَرِفتxareft
کسی که در اثر کهولت سن درک و فهمش دچار نقصان شود.
خُرمُ خُجُوxormo xoĵow
سر و صدای اندک.
خُرناسَxornăsa
خرناسه، صدای دم و بازدم بلند در حالت خواب.
خَروxarū
خر ماده.
خُروس وِ مَهَلxorūs ve mahal
خروس بی محل، کنایه از کسی که کار بیهوده انجام می دهد.
خُروسَکxorūsak
نوعی بیماری گلو.
خِزxez
خیز.
خِزَّxezza
تخم مرغ بدون پوسته آهکی
جنین سقط شده حیوانات.
خِز آرگِرَتَّنxez ărgerattan
خیز برداشتن.
خِز کَردَنxez kardan
جستن، جهیدن.
خَزینیَxaziŋya
خزانه ی حمّام.
خَسَّxassa
خسته، درمانده.
خَسریxasri
مادر زن
مادرشوهر.
خَسِّگیxassegi
خستگی.
خِشxeš
قوم و خویش، فامیل.
خُشxoš
خوش، آب و هوای معتدل.
خُش بَوِدَشتَنxoš bavedaštan
خوش گذشتن.
خُشِ خُشَxoše xoša
آرام آرام، نرم نرمک.
خِش خَم / غَمxeš xam / γam
فامیل، بستگان، وابسته، خویش و قوم.
خُش سوxoš sū
دارای نسل خوب.
خُش مَزَّxoš mazza
خوش خوراک، هر چه که خوشمزّه باشد و آنرا بسیار بخورند.
خُشُ وِشxošo veš
گرم و دلنشین با یکدیگر صحبت کردن.
خُشالxošăl
خوشحال.
خَشاوَرxašăvar
نوعی برس برای چارپایان، وسیله ای فلزّی به شکل ناودان و دارای لبه ی دندانه دار که بدن چارپایان را با آن بخارند و تمیز کنند، قَشو.
خُشبَختونوَxošbaxtūŋwa
خوشبختانه.
خِشتَک بَدِرنووَنxeštak badernūwan
نوعی فحش و ناسزا به معنی شلوار کسی را دریدن و او را بی آبرو کردن.
خِشخاشxešxăš
خشخاش.
خُشیxoši
خواهر شوهر.
خَفَّ بُبُدَنxaffa bobodan
ساکت شدن، خفّه شدن.
خُلxol
خاکستر
کم عقل.
خُل وَزxol vaz
دیوانه وضع، کسی که همچون دیوانگان رفتار می کند.
خُل ویزxol viz
آتش های زیر خاکستر.
خَلاس واوُدَنxalăs văvodan
خلاص شدن، راحت شدن.
خَلَتxalat
خلعت، کفن.
خَلفَxalfa
شتری که آبستن باشد.
خُلفَxolfa
خرفه، گیاهی است.
خُلوَزیxolvazi
مسخرگی، دیوانگی.
خَنازیلxanăzil
خنازیر.
خُنُخاxonoxă
خانه خواه، دوست یا رفیقی که از شهر یا روستایی دیگر باشد، دوست خانوادگی.
خَندَxanda
خنده.
خَندَ دار بُدَنxanda dăr bodan
مضحک بودن.
خَندِ دیمxande dim
خنده رو.
خُنُکxonok
خنک، سرد
کنایه از آدم لوس و بی مزّه.
خُوxow
خواب.
خُو بَدیگَنxow badigan
خواب دیدن.
خُو دِ بُدَنxow de bodan
در خواب بودن.
خُو دَرکَتَّxow darkatta
خواب آلود.
خُو سَنگینxow sangin
غافل.
خُو کَردَنxow kardan
خواب کردن.
خُو واشدَxow văšda
بی فکر، بی توجّه.
خُو واشُدَنxow văšodan
خواب رفتن، خوابیدن.
خَوَر / خَبَرxawar / xabar
خبر.
خوروسxūrūs
خروس.
خوروسَxūrūsa
خروس [معرفه].
خُوگالیxowgăli
خواب آلود.
خونَدان آواداxūnadăn ăvădă
خانه تان آباد باد ( در مقام دعا گویند ).
خووَم را آرنیگووَم نُناxūwam ră ărnigūwam nonă
به آن اعتنایی نکردم.
خیاندxiyănd
خونی، خون آلود.
خیاوانxiyăvăn
خیابان.
خیرَxira
خیره، گستاخ.
خِیرُ شِیرxeyro šeyr
نوعی استخاره، برای این که به خوبی یا بدی کاری قبل از انجام آن پی ببرند، چند خطّ موازی و عمود روی کاغذ یا سطح زمین می کشند، آنگاه خطّ اوّل را خیر و خطّ دوم را شیر ( شر ) می نامند، بدین ترتیب اگر آخرین خط خیر نام گرفت دلالت بر خوب بودن انجام کار است و چنانچه شِیر نام گرفت از انجام کار صرف نظر می کنند.
خِیر نَدیگَxeyr nadiga
خیر ندیده، نوعی نفرین.
خِیریگَxeyriga
خیریه، نیکو، خوب.
خِیفxeyf
حیف.
خُیگَxoyga
خایه
قرتی، کسی که خیلی خود را می گیرد.
خُیگِ دارxoyge dăr
خایه دار، کنایه از دلیر و شجاع.
خُیگِ مالیxoyge măli
مداهنه، چاپلوسی، خایه مالی.
خِیلِxeyle
خیلی.
خینxin
خون.
خین آدووَنxin ădūwan
خون دادن، خون بخشیدن، حجامت کردن.
خین اُوگَxin owga
خونابه.
خین بِ جَگَر کَردَنxin be ĵagar kardan
کسی را بسیار زجر دادن.
خین بِ دَلxin be dal
خونین دل.
خین بَتِجووَنxin bateĵuwan
عامل جذب بودن همخونی ( خین اَتِجَ = همخونی عامل جذب است ).
خین دِرمَردَxin dermarda
حالت مردن خون در زیر پوست یعنی در اثر ضربه ای خون در زیر پوست منجمد شدن.
خین دَماغxin damăγ
خون دماغ، خون از بینی جاری شدن.
خین را فِسَّنxin ră fessan
خون به راه انداختن، موجب کشتار شدن، آشوب و نزاع سخت به پا کردن.